Monday, November 23, 2009

نخود قشنگمونو دزدیدنش!نمی دونم چه حکمتی داره که داداشی به هرچی و هرکی دل می بنده یکهو از دستش می ده!هرچی هم که بهش می گم یه دلیلی داره قبول نمی کنه و می گه من بد بودم که اینجوری شد!!!کلی هم مژدگانی گذاشته و نذر و نیاز کرده که پیدا بشه!
دعا کنین پیدا بشه.نمی دونیم الان پیش کیه و چه حالی داره فقط خدا کنه از دست ماها ناراحت نباشه
اگرم شماها جایی دیدینش تو رو خدا بهمون خبر بدین.
یه پودل-تریر مو فرفری نخودی رنگ و چشم طوسی. بچمون پای راستش روی رونش موهاش ریخته بود آخه تو شمال که بودیم یه حیوونی اذیتش کرده بود!

Friday, November 6, 2009

شمع وجودرزا منتظمی اولین هنرمند آموزش آشپزی ایران در سن 87 سالگی و مسعود رسام یکی از بهترین تهیه کنندگان تلویزیون وسینما وکارگردان سریال خانه سبزدر 52 سالگی،و آقای صبحدل اذان گوی سالمند ایران در هفته گذشته خاموش شد،روحشان شاد و یادشان همیشه سبز باد.

امـــــا با شنیدن این 3 خبر فوت در عرض 3 روز فکرم مشغول این شد که این قطار مرگ چه وقت و چه زمانی و در چه ایستگاهی مرا سوار بر کدام کابین خود می کند و با خود به سوی ابدیت می برد؟ آیا در آن موقع من به آرزوهایم رسیده ام یا در حسرت رسیدن به آنها چشمم به ایستگاه آخر قطار است تا از موجودی که همیشه از او تقاضای آرزوهایم را می کنم بپرسم چـــــرا؟؟؟

Tuesday, November 3, 2009

بعضی وقت ها این جوری هستم!
درونم با بیرونم زمین تا آسمان متفاوت است امــــــــــــــــــــا!!!

Monday, November 2, 2009

سکوت برای پنهان کردن حقیقت

دلم می خواد حرفی جدید بزنم اما ندارم!چی ندارم؟حوصله حرف جدید زدن!
می گی خوب تو که حوصله نداری مجبور که نیستی خوب حرف نزن!
می گم خوب اگه اینم نگم که داغون می شم!
می گی دیوونه شدیا
می گم به خاطر همین الان خوشحالم چون دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
بگذریم از شوخی!
جدی جدی چند روزیه که با اینکه همش سعی کردم ،اما دچار روزمرگی شدم من که همیشه از این موضوع فراریم الان کمی دلگیرم. گرفتگی و دلگیری هوا هم مزید بر علت شده
همش سعی می کنم که به روی خودم نیارم و بخندم و سرمو گرم کنم اما....وقتی خودمو توی آینه نگاه می کنم می فهمم که نمیتونم از خودم فرار کنم!صورتم تکیده و نگرانه!

Saturday, October 24, 2009

همیشه دیده بودم پشت ماشین ها مخصوصا کامیون و مینی بوس می نوشتن "بر چشم بد لعنت"هیچوقتم فکر نکرده بودم می شه بجای این جمله چه گفت که قشنگ تر باشه!؟
دیروز پشت یک مینی بوس نوشته بود"بر چشم خوب رحمت" فهمیدم می شه همه جا خوب دید!

Monday, October 12, 2009

Wednesday, October 7, 2009

برای سهراب به بهانه تولدش پانزده مهرماه 1307

هیچ نمی گویم چون مرا یارای گفتن از سهراب نیست.
فقط توانم گفت سالروز آمدنش معجزه ای بود که بعد ها در شعر پدید آمد و رفتنش ناتمام ماندن شکوفایی آن.
روحش شاد و یادش همواره گرامی و سبز

Saturday, October 3, 2009

خدای بزرگ مهربون من
گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من داده ای تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو

Saturday, September 26, 2009

من فقط راوی ام
راوی حقیقتی که با تو می گویم...
چرا و امایش پای سرنوشت
من هم مثل تو با آن می خندم و میگریم
من با تو صادقم! مثل احساس پاک دوست داشتن اما گذشتن...
من با تو هم دردم! مثل عاشقانه خواستن اما چشم بستن...
من هم مثل تو شاکی ام! از دنیا و از سرنوشت...
اما معتقدم!!! معتقد به خورشیدی که دوباره طلوع خواهد کرد.....
به نظر تو این درسته؟
به نظر من قبلا درست بود اما امروزه واقعا نمی شه گفت درسته
منم یه زمان فکر می کردم قدرت عشق از پول بیشتره اممممما.....

Wednesday, September 16, 2009

سلام دوستم
این مشاعره زیبا با ایمیل برام ارسال شده بود حیفم اومد ازش ساده بگذرم.
یکی از دوستا سوال کرده بود به نظرتون عشق به چی بستگی داره و من جواب دادم عشقی عشقه که فقط به خاطر خودش باشه و به چیزی بستگی نداشته باشه اما با خوندن این مشاعره به این فکر کردم که هر عشقی باید یه بهونه ای داشته باشه و بهانه این دو شاعر توانابرای عشق،سیب است و چه بهانه زیبایی برای عاشق شدن!
حميد مصدق خرداد 1343"
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است
من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من
و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

Monday, September 14, 2009

سلام
امروز از صبح بی حوصله بودم و گرفته.الان که فکر می کنم می بینم که امروز باز هم دوشنبه است و این دوشنبه های لعنتی با این هوای کشندشون!
همش سعی کردم خودمو مشغول کنم شاید بهتر شم اما نه مثل اینکه نمیشه.تازه الان که بدترم شد!می دونی چرا؟
یه موضوعی پیش اومد که آخرش به این موضوع رسید مه باید ضعیفارو همچنان ضعیف نگه داشت و پولدارارو کاری کرد که توانمندتر بشن!
این رنجی است که مرا می آزارد.نمدونم شاید من اشتباه می کنم و اونا درست !اونا می گن کسی که درس خونده باید پول بیشتری از اونی داشته باشه که بیشتر کار کرده!من می گم شاید اونی که درس نخونده امکان مالی برای ادامه دادن درسشو نداشته.بعدم شعور که به درس خوندن نیست.نیازهای اولیه آدما با درس خوندن و نخوندن که تغییر نمی کنه!همه آدما نیاز به یک امکانات اولیه دارن.من می گم اونی که الان یک سری چیزا رو داره حالا دلیل نداره بهترینشو داشته باشه،ما باید اگه می تونیم کاری کنیم که اونایی که همون امکانات کم رو ندارن به یکسری چیزا برسن.شاید برای کسی که ضعف مالی داره یک اتاق 20 متری به اندازه یک خونه ارزش داشته باشه و اون که داراست و الان خونه 150 متری داره بخواد 250 متریش کنه!من می گم به اولی باید کمک کرد که کمی به دومی نزدیک تر بشه،اما اونا می گن باید کاری کنیم که دومی به هدفش برسه فقط بخاطر اینکه درس خونده یا سابقش توی یه جایی بیشتره!
نمی دونم آیا این که اونا می گن درسته یا اینکه من می خوام بشه؟؟تو چی فکر می کنی(اگه یه خورده بی انسجام حرف زدم به خاطر قاطی بودن امروزمه!!!)

Sunday, September 13, 2009

زندگی شهد گل است ،می خوردش زنبور زمان
آنچه می ماند از آن عسل خاطره هاست...
میزی برای کار!
کاری برای تخت !
تختی برای خواب!
خوابی برای جان!
جانی برای مرگ!
مرگی برای یاد !
یادی برای سنگ!
….این بود زندگی
شعر: زنده یاد حسین پناهی

Thursday, September 10, 2009

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟ پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشیدخدا لبخندی زد و پاسخ داد: . . . « زمان من ابدیت است
چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد.... « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»

Sunday, September 6, 2009

دوست خوبم سلام
چند روزیه که بدجور معتاد شدم!نه نترس معتاد به خوندن وبلاگ شدم.فکر کن تو اینهمه مدت خیلی کنجکاو نبودم که برم و سرک بکشم.اما حالا که رفتم و گشت و گذاری توی بلاگا کردم می بینم عجب جای خوبیه.هم آدم چیزایی یاد می گیره هم به دلش می رسه هم می فهمه که توی این دنیای بزرگ که هرکی یه جای اونه چقدر راحت آدما به هم نزدیک می شن و چقدر راحت تر می شه دوستایی پیدا کرد که با نوشته هاشون تصورشون می کنی!برای خودت از اونا شخصیت مجازی می سازی و ارتباط برقرار می کنی.از دل نوشته ها تا .... بعد از چند روز مفهمی که دقیقا صبح که از خواب پا می شی منتظر این می مونی که اونایی دست به قلمشون خوبه هر روز و حتی هر چند ساعت یکبار آپ کنند!تا تو که کنجکاوی(شایدم فضول!)بری و بخونی و لذتشو ببری.
یه حسن دیگه ای هم که داره اینه که حس پنهان نویسندگی خودتم بیدار میشه....خلاصه که خیلییییی خوبه

Monday, August 31, 2009

همه ی آدم ها مثل کتاب هستند. بعضی از آن ها با کاغذ کاهی نگاشته می شوند .امّا گروهی دیگر با کاغذ خارجی! از روی بعضی از آن ها باید جریمه نوشت و از روی گروهی دیگر باید مشق نوشت. به بعضی از آن ها اصلا اجازه ی چاپ نمی دند امّا گروهی دیگر تجدید چاپ می شوند. بعضی از آدم ها زیر قیمت فروخته می شوند و بعضی دیگر پس از فروش پس گرفته می شوند و گروهی دیگر هم اصلا فروشی نیستند بعضی از آن ها قیمت پشت جلد دارند بعضی از آدم ها را باید چند بار خواند تا معنی آن ها را فهمید و گروهی دیگر را باید نخوانده دور انداخت به راستی ما کدام کتابیم؟!

Tuesday, August 25, 2009

Monday, August 24, 2009

با تشکر از دوست محترمی که برای poste قبلی این comment رو گذاشته بودند،حیفم اومد اگه بقیه دوستان اون رو نخونن....
هنوزدامنه دارد
هنوز هم که هنوز است درد ؛ دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک طنين
نام نخستين تکان شانه ی خاک
وطعم ميوه ممنوع که تاتنفس سنگ ادامه خواهد داشت
و درد هنوز دامنه دارد
(قیصر امین پور)خدایش بیامرزاد
در آغاز آسمان آبی نبود
تو در آن نگریستی و آسمان ابرش را بارانید
و دریا طوفانش را بارانید.
چشمانت را از من نگیر
تا اندوهم را بگریم.

Tuesday, August 18, 2009

دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است
دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي که کفش هايشان درد ميکند
مردمي که چين پوستينشان مردمي که رنگ روي آستينشان مردمي که نامهايشان، جلد کهنه ي شناسنامه هايشان د رد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي کند
انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
قیصر امین پور(خدایش بیامرزاد)

Sunday, August 16, 2009

سلام دوست مهربونم
خسته شدم خسته از آدمهایی که احساس انسان بودن می کنند !انسان بودن کار هر آدمی نیست!اما ادعای آن بسیار آسان است
کاش می دونستی برای این آدم بزرگ هایی که اندازه بچه های 10 ساله هم نمی فهمند چقدر دلم می سوزه!وقتی می بینم هیچ کاری واسشون نمی تونم بکنم بیشتر غمم می گیره!کاش بودی و من می تونستم بهت همه درد دلامو بگم.بگم چقدر خدا رو دوست دارم چون هنوز یادم نرفته که چی بودم و برای انسان بودنم ارزشی قایلم که به هر قیمتی حاضر نیستم زیر پاهای خودم لهش کنم !و بگم چقدر از دست آدمایی که یادشون رفته واسه چی اومدن و قراره کجا برن دلم به درد می آد!به قول یکی از دوستام من پیامبر نیستم که بخوام به همه درس بدم یا جایگاهشون رو مدام بهشون یادآوری کنم.اما نمی دونم چرا باز هم برای اونایی که تا چند وجب جلوتر از بینیشونو می بینن دلم می گیره اونوقتی داغون می شم که نه می تونم چیزی بگم نه می تونم با حرف زدنم بفهمونم که چی می خوام بگم!در عین حال نمی تونم برای بعضی ها هم نقش احمق رو بازی کنم و خودم رو به خ...یت بزنم.نمی تونم تملق کنم.نمی تونم بدون چون و چرا بگم چششششششممم.اونوقته که دود این آتیشه چشم خودمو می سوزونه!

Saturday, August 15, 2009

کاش دوستی ها مثل رابطه دست و چشم بود
وقتی دستت زخم میشه چشمت گریه میکنه و
وقتی چشمات گریه میکنند دستات اشکات رو پاک میکنند

Tuesday, August 4, 2009

Tuesday, July 14, 2009

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی پنهانی بود
(دوست خوبم اگه ته شعرم قافیش درست نیست تقصیر من نیست تقصیر حافظه خرابمه!می گی اگه یادت نمیاد چرا می نویسی؟!می گم اخه الان همه حس تو دلم اینه!اینه که چرا ما آدما انسانیت رو یادمون رفته؟یادمون رفته که راستی و صداقت حتی اگه کم هم باشه بهتر از دورویی و دغل بازی و دروغ پردازیه!چرا ما آدما می خواهیم که با بلوا درست کردن بین آدمای دیگه چه راست یا دروغ بر دلاشون حکومت کنیم!چرا باید مصداق این جمله باشیم که :اختلاف بنداز و حکومت کن!
چرا باید فکر کنیم اگه کسی شاد شد باید ناراحتش کنیم و بعدش به حالش دل بسوزونیم!
تعجب نکن دور و بر من پر از این آدما،نه نه نه دیوونه نشدم اصلا هم بد بین نیستم خودت که می دونی تا یه چیزی بهم ثابت نشه در موردش حرف نمی زنم.
بهم گفت تو که می دونی آدمای دورت اینجورین دیگه چرا می رنجی؟!گفتم می دونم ولی دلم به حال خودم می سوزه که چرا هر چی توضیح می دی بازم همینه.چرا تو گوش هیچکس نمی ره.
چرا این همه نشونه که خدا نشون می ده که بگه دارین راهتونو اشتباه می رین باعث نمیشه طریقت زندگیمون عوض بشه!
یکی رو بیشتر به ورطه نابودی مطلق می بره و نمی فهمه،به یکی دیگه نشونی راه رو می ده بازم آدرس رو اشتباه می رن )
خدایا ممنونم که به من قدرت درک نشونه های راه رو دادی و همیشه هستی.بازم کمکم کن که بشناسم آدمارو بشناسم حسشونو و بفهمم حرفاشونو.

Monday, July 6, 2009

دستهایم خالی خالی است وقتی به آنها نگاه می کنم غمی بزرگ تمام وجودم را می گیرد.از خودم می پرسم اگر کسی به کمک دستهایم نیاز داشت باید چه کنم؟!چه بگویم؟ خالی بودن دستها را می توان به کسی نشان نداد!اما خالی بودن خانه از تو را از هیچکس نمی توان پنهان کرد.بی تو خانه سرد سرد است حتی در این تابستان گرم.غم بزرگ بی تو بودن را همیشه کتمان می کنم چون اگر بخواهم به روی خودم بیاورم تمام زندگیم را تحت الشعاع خود قرار می دهد آنوقت می شوم همان انسی 6 سال پیش!همیشه آنقدر از تو سخن می گویم که انگار هستی!انگار هنوز دست نوازشگرت بر سرم هست.همیشه سایه بلند و مستحکمت را بر سرم حس می کنم.هر وقت مشکلی بر سر راهم می آید پشتی احساس می کنم که تکیه گاهم است آنوقت است که وقتی به دستهای خالیم می نگرم به خودم می گویم نگران نباش اگر به کمکت نیازی بود هنوز او هست که دستانت را برای کمک به دیگران پر از محبت و احساس کند برای بخشش.چون او سرشار از محبتی بی پایان است هر چه بیشتر می بخشد پر تر می شود.چون او مادر است.

Thursday, June 18, 2009

آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک
هم چون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند
سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست
که حضور انسان آبادانی ست
احمد شاملو

Monday, June 1, 2009

وطن یعنی صف نون و صف شیر وطن یعنی همش درگیر ، درگیر
وطن یعنی همین بنزین همین نفت همین نفتی که توی سفره ها رفت
وطن یعنی همین سهمیه بندی وطن یعنی کمربند و ببندی
وطن یعنی لیسانس ، علاف ، بیکار کمی چایی ، کمی قلیون و سیگار
وطن یعنی خیابان خواب ، معتاد پسرهای فرار ، ای داد بیداد
وطن یعنی تموم سهم ملت یه تیکه نونه و باقی خجالت
وطن یعنی من و تو در محافل ز درد اجتماع خویش غافل
وطن یعنی اداره ، زیر میزی اگه بیشتر بدی ؛ بیشتر عزیزی !
وطن یعنی هزاران پشت کنکور فدای مدرک از گهواره تا گور
وطن یعنی هزاران خونه خالی زن کوچه نشین ، مرد زغالی
وطن یعنی یه دانشگاه آزاد که کلی شهر ها رو کرد آباد!!
وطن یعنی همین آیینه دق! وطن یعنی خلایق هر چه لایق
وطن یعنی تحمل ، تاب ، طاقت وطن یعنی حماقت در حماقت

Monday, May 25, 2009

سلام دوست مهربونم
اگه بعد از 2 روز تعطیلی بیای سرکارت و ببینی نه تنها خیلی سایتای جدید عمومی برای همه ایران فیلتر شدن ،بلکه حتی تو شرکتی که کار می کنی تو yahoo هم نمی تونی بری!یعنی انگار دست و پاتوبستن انداختنت تو آب و می گن شنا کن!جز خفگی چی بر سرت میاد؟
حالا این بازم اشکال نداره،بیشتر از این دردت میاد که بدونی کسانی گفتن ازاین سایت نباید استفاده کنی که ادعاشون می شه که تو کامپیوتر و اینترنت سری تو سرا درمیارن.
اونوقتی داغون می شی که بفهمی که گفتن چون یاهو چت داره پس باید بسته بشه!اصلا به این فکر نکردن که یاهو search مقاله داره،عکسایی که برای تبلیغات لازمه می شه از یاهو گرفت،کلی سایته که از یاهو می شه رفت و وااااااااییییییییییی به حال ما که تو چه جایی زندگی می کنیم با کیا کار می کنیم و از کیا راهنمایی می خواهیم برای زندگی رو چه کسایی حساب باز کردیم!فقط هرکی تونست کامپیوترو روشن و خاموش کنه که عالم کامپیوتر نمی شه!
این دردا رو باید به کی گفت دوستم
به خدا دنیا و مسائلش لااقل 3 بعد دارن نه یک بعد!همه چیزایی که تو دنیا هستن روباید از چند جهت دید ،باید عمیق نگاه کرد نه سطحی.
نیمه پر لیوان رو باید دید بعد تجزیه و تحلیل کرد.وای و امان از این دنیا و آدمای به ظاهر فهمیده با باطن تو خالی!

Monday, May 11, 2009

با یک روز تاخیر روز جهانی مادر مبارک

به بهانه مادر

سلام دوست قشنگم
دلم گرفته .آسمونم دلش گرفته .ابرا سرتاسرشو پر کردن نمی ذارن خورشید بیاد و خودی نشون بده اما دعا می کنم که آسمون گریش نگیره !!آخه اصلا دلم نمی خواد منم گریه کنم.حتما می گی این دوتاچه ربطی بهم دارن گریه آسمون واشک چشمای تو!؟
تعجب نکن آخه اونقدر دلم گریه می خواد!اما از صبح خودمو سرگرم کردم که اشکام در نیاد.منتظر یه تلنگرم.مثل بچه ها دلم می خواد مامانم بشینه و منم سرمو بذارم روی پاهاش اون با موهام بازی کنه و از شیطنتهای کوچولوییام برام بگه بعد با هم بخندیم .اون که هیچوقت بلند بلند نمی خندید همیشم به من می گفت بده دختر بلند بلند قهقهه بزنه.ولی آخه مامانم اونقده لبخنداش قشنگ بود که اگه تو هم میدیدیش عاشق خنده هاش می شدی ؛مثل من.
ولی جالبه که من وقتی رو پاهاش سرمو می ذاشتمو باهام حرف می زد و با موهام بازی می کرد، همه غمای عالم یادم می رفت بعضی اوقات حتی به آخر داستانایی که برام می گفت نمیرسید می دونی چرا؟آخه خوابم می برد.بعضی وقتا اون اولش که خوابم می برد قبل از اینکه چشام سنگین بشه؛بقیه داستانشو مثل یه خواب می دیدم(نمی دونم تا حالا واسه تو هم پیش اومده یا نه!؟)همیشم وقتی بیدارمی شدم می گفتم راستی مامان بقیه حرفات چی شد؟!
اونم با همون مهربونیی که تو صداش بود و لبخندی که همیشه رو لباش بود(حتی وقتی از دنیا می رفت!)چشاش برق می زد و می گفت
تو که خوابیدی منم بقیشو نگفتم!می گفتم حالا یه وقت دیگه برام بقیشو بگو!اینجوری می شد که بعضی قصه هامون طولانی می شد حتی بعضیاش تموم نشد و مامان رفت.
مثل کارای خدا!مثل قصه های دنیاباآدماش که ناتموم میمونه و می رن !مثل آرزوهامون که همیشه بهشون نرسیده یکی دیگه پیش میاد اولی ناتموم می مونه و....بالاخره این آرزوهان که تو دنیا می مونن واون ما هاییم که تموم می شیم؛یا بی خیال آرزوهامون می شیم یا نرسیده بهشون می ذاریم واسه یکی دیگه و می ریم!
اما آرزوی من برای تو اینه که به آرزوهات برسی.

Saturday, May 9, 2009

یکی درد و یکی درمان پسندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد

Tuesday, May 5, 2009

من از آبم بسا نرم تر از آن در جان شبنمی ،آمده ام در میان گلبرگهای گلی. آخر دنیا حتی بدون شبنمی چیزی کم خواهد داشت . پس شادمانه بر فرش گلبرگها می رقصیدم از برگی به برگ دیگر سفر می کردم گاه گاهی هم ،خارگلی تنم را می آزرد قبل از سفر دلم به دریای بی کران عشقت. اما حالا دیگر چه بخواهی و چه نخواهی فقط به شوق دریاسفر خواهم کرد چه مرا مهربانانه در آعوش بگیری تا در تو غرق شوم که برایم از شوق ماهی ها بگویی و من برایت ساز عشق بزنم و از سفر گل بگویم و چه مرا تنها بگذاری تا هم آغوش خورشید شوم . شاید کمی دورتر،کمی دیرتر ولی بازهم به دریا خواهم بارید. نگران نباش تصویر آسمان چه در شبنمی و چه در دریا جای می شود ،هر دو به رنگ آبی.

Monday, May 4, 2009

چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا،چه موج خون فشان دارد
فیلم محیا رو ببینی می فهمی که چرا این بیت شعر که نمی دونم مال چه شاعریه منو اینقدر تحت تاثیر قرار داده بعد از چند فیلمی که روی موضوعات جالبی کار کرده بود مثل "نقاب"،"کنعان"،"آواز گنجشک ها"،"دعوت" و ...فیلمهای دیگه؛این فیلم واقعا تکان دهنده بود.
با اینکه همش توی بهشت زهراست و مدام مردم مرده روی سرشون می برن ولی وقتی به عمقش نگاه کنی و خوب به حرفایی که می زنن گوش بدی ؛متوجه می شی که توی زندگیت خیلی آدما و خیلی مسائل هستن که شاید هیچوقت بهشون توجه نکردی!متوجه می شی زندگی پر مشغله و پر دغدغه تو می تونه حسرت خیلی آدما باشه که شاید در دو قدمی تو کار یا زندگی می کنن اما تو از نوع اصلی زندگیشون هیچ خبری نداری.ظاهر اونا با واقعیت خودشون و زندگیشون متفاوته .اونوقته که اگه "ترانه نقاب" سیاوش قمیشی رو هم یادت بیاد می بینی اون ترانه واقعا مصداقش اینجا و توی این فیلم نمود پیدا کرده!می فهمی که واقعا همه جای زندگی و همه مسائلش بهم ربط دارن.
می فهمی که دنیا ،کوچیک و گرده.
هی بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم
صبحا که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم
یکی میشه معلم و یکی میشه خونه بدوش
یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماست
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رهاشو از پیله خواب
نقش یک دریچرو رو میله قفس بکش
برای یکبار که شده جای خودت نفس بکش
کاش که می شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس

Sunday, May 3, 2009

ازبستر آب تیره و کثیف مرداب گلی روییدزیبا با ساقه هایی محکم و گلبرگهایی پاک و ظریف. اگر طوفان سرکش مرداب و یا دستهای نامهربان از این گلبرگها فرصت زندگی را نگیرند میوه ای خواهد شد. اما رهگذران زودگذر هرگز این راز را نمی دانند. فقط توان دیدن روی زیبای نیلوفر را دارند و نمی دانند که او با چه رنجی گل و لای مرداب را در جان خود به دانه هایی خوراکی تبدیل می کند. تبدیل پلیدی به پاکی هرگز لکه ای از زشتی های مرداب چهره زیبای او را آلوده نمی کند. گلبرگها فقط به شبنم ها اجازه همنشینی می دهند. کسی چه می داند؟ شاید من نیز نیلوفری در مرداب بوده ام و یا شاید شقایقی در صحرا شاید هم گل سنگی در میان صخره های سرد کوهی بوده ام نمی دانم!
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها می آیم
واین جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

Thursday, April 30, 2009

می دانيم دو بعلاوه دو می شود چهار و از پذيرش نتيجه ها، هراسانيم. می دانيم که برای داشتن هر چيزی بايد بهايش را پرداخت کرد ولی از پی نپرداختن و کم پرداختنيم. هماره آرزومنديم که کسی يا نيرويی بيايد و مفتی، تغييری در زندگيمان ايجاد و مشکلاتمان را حل کند.سالهاست که در اين مرحله در جا می زنيم. از هر چيزی که باعث قلقلک ذهن های خسته و راکد و منفعلمان گردد، فرار می کنيم. سعی در آن داريم که وانمود کنيم که به چيزهايی اعتقاد داريم هرچند ديگر بدان ها معتقد نباشيم. اگر قبول داشته باشيم که داده های ثابت و روشهای ثابت، نتايج ثابتی را به بار می آورد، پس در جستجوی چه هستیم؟؟؟
لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد، مثل خوردن یه فنجون چای گرم زیر برفه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه، ولی آدمو دلگرم می کنه

Monday, April 27, 2009

کاش بدونی نبودنت یا که اصلا ندیدنت
هیچ دلیلی نمیشه برای از یاد بردنت!!
*****************************************
چشمام به قلبم حسودی می کنه
چون همیشه تو قلبمی اما جلوی چشمم نیستی!!
**********************************
دل من قایق و چشم تو دریاست
نشستن در کنار هردو زیباست
دل من قایق گم کرده راهیست
که در آرامش چشم تو پیداست

Saturday, April 25, 2009

یک بار یک دانشجوی خارجی از استاد پرفسور محمود حسابی پرسید، "می گویند شما از جهان سوم آمده اید ،جهان سوم چگونه جایی است؟ " استاد جواب دادند " جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی

Thursday, April 23, 2009

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرنمازش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟ مجنون با خنده گفت ، من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي ؟

Tuesday, April 21, 2009

Monday, April 20, 2009

عکس این خانم بسیار پیر مهربونو چند وقت پیش به عنوان مسن ترین و امیدوارترین زن دنیا توی اینترنت(صفحه اخبار یاهو)دیدم و save کردم،می دونی چرا ؟آخه هم توی این سن (فکر کنم صد و اندی سال داشت)صورتش زیبا مونده هم هنوز امیدواره.گل سرخ توی دستش اینو نشون میده
اون موقع که این عکسو دیدم به این فکر کردم که اگه من به این سن برسم چه شکلی می شم؟آیا هنوزم به زندگی امیدوارم؟آیا اصلا اون موقع کسی هست که کنارم باشه؟آیا منم توی این سن مثل این زن عاشق زندگی و زیباییهاش هستم ؟اصلا اون موقع ممکنه منم اونقدری مهم باشم که ازم عکس بگیرن؟اصلا من به این سن می رسم؟
اما می دونی امروز که این عسکو دیدم چه فکری به مغزم اومد؟
آیا هنوز این پیرزن مهربون زیبا زنده هست؟
این متن رو یکی از دوستام برام فرستاده بود،دیدم جالبه!البته که من هیچوقت متنای اینجوری توی بلاگم نذاشته بودم اما بدم نیست بعضی اوقات از یه جور متنای دیگر هم استفاده کنم!!
اول خلقت بود. حوا توی بهشت یه گوشه تنها نشسته بود. آدم رفته بود خرما بچینه. حوا داشت با خودش فکر می کرد که چقدر مزه خرما دلشو زده. دیگه میلی به خوردن انار و انبه و موز و .... نداشت. چون همه براش تکراری شده بود.راستش رو بخوای حوصله آدم رو هم دیگه نداشت. چون حرفاشون برای هم تکراری شده بود.آخه میدونید اون بهشتی که آدم و حوا توش زندگی می کردند. از بهشتی که محمد به مسلمونا قول داده خسته کننده تر بود. چون توی بهشت محمد کلی مسلمون زن و مرد هست با کلی حوری و غلمان. اما بهشتی که اول خلقت آدم و حوا توش بودند. فقط خودشون دوتا اونجا بودند. حوا از این بهشته کلافه شده بود. چون نه بچه ای داشت که نصف روز سرشو با اون گرم کنه و گاهی کهنه های اونو بشوره. نه همسایه ای که بره پیشش بشینه غیبت مادرشوهرشو بکنه. نه اختراعی شده بود که خبرشو توی روزنامه بخونه. نه یک هم بهشتی دیگه داشت که از سرگذشتش بپرسه. نه رادیو بود. خلاصه حوا کلافه شده بود. صبح تا شب باید توی این بهشت اینور و اونور سرک می کشید. غذا هم آماده بود لازم نبود نصف از وقتشو توی آشپزخونه بگذرونه. باید یه جوری به این زندگی یکنواخت خاتمه میداد. آدم عین خیالش نبود. یک لحظه با خودش گفت حاصل این همه تلف کردن وقت چیه. تازه قرار نبود توی بهشت مرگی وجود داشته باشه که بالاخره یک روز از این زندگی خسته کننده راحت بشه. حداقل اگه با آدم هم دعواش میشد روز بعد از دعوا احساس میکرد یه تنوعی توی زندگیش پیش اومده. بدبختی اینجا بود که موضوعی هم نداشتند که با هم دعواشون بشه. چون توی بهشت به جز خودشون کسی نبود که بخوان با اون چشم هم چشمی کنند. یا مثلا آدم نمی تونست به حوا بگه چرا موقعیکه داشتی خرید میکردی روسریت کنار رفته بود و موهاتو مرد سبزی فروشه دید. حوا داشت با خودش فکر می کرد همینکه آدم اومد بهش میگم بریم پیش خدا بگیم یه تجدید نظر بکنه .آخه خدا وقتی حوصله اش از تنهایی به سر اومده بود نشست و گل بازی کرد و ما رو ساخت. ما باید چکار کنیم. تازه اون از خودش اختیار داشت. ما که نداریم هر کاری خدا گفت بکن باید بکنبم . و هر کاری گفت نکن نباید بکنیم. اون گفته از این درخت سیب نخور اما من نمی دونم چرا نباید بخورم. اگه سیب بده چرا اینجاست. اگه خوبه چرا نباید استفاده بشه. اگه برای آزمایش منه مگه خودش از نتیجه آزمایش خودش خبر نداره. ناسلامتی اون خداست و از همه چیز خبر داره. در ثانی این تنها چیزی هست که مزشو نچشیدم حد اقل خوردن این میوه که تا حالا نخوردم یه کمی به زندگیم تنوع میده.توی همین فکرها بود که شیطون از راه رسید.تا شیطون دهنشو باز کرد که بگه با زندگی توی بهشت چطوری. حوا از خستگی ملال آور بهشت برای شیطون حرف زد. شیطون هم که وقت رو مناسب دید گفت اگه از این میوه بخوری دانا میشی. خدا هم هیچ دلیلی نداشته که به تو گفته از این میوه نخوری . فقط حسودیش میشده تو هم مثل خودش بشی. حوا به شیطون گفت آره با تو موافقم. وگرنه چه دلیلی داره که درختی وجود داشته باشه اما خدا که میگن همه چیزش از روی حکمت هست بی دلیل اونو خلق کرده باشه. چرا من باید مثل یک بره معصوم فقط هر چی خدا گفت گوش کنم پس کی خودم باشم. کی از اراده ام استفاده کنم. از اونجا که حوا یک پیش زمینه از یکنواختی بهشت داشت حرفای شیطون زود کار خودشو کرد. میدونی از اینجا معلوم شد که یکنواختی بهشت بیشتر روی حوا اثر گذاشته بود تا آدم.تازه شیطون از حوا خداحافظی کرده بود که آدم با یک مشت خرما از دور پیداش شد. همینکه آدم به نزدیکیهای حوا رسید حوا به استقبالش رفت و با یک عشوه گری گفت : عزیزم بهتر نیست خوردن خرما رو کنار بزاریم. بیا بریم از این درخت سیب بچشیم ببینیم چه مزه ای داره . من دیگه از خوردن این همه میوه تکراری خسته شدم.آدم گفت : چی داری میگی . وای تو میخوای خلاف دستور خدا عمل کنی. زود باش بگو استغفرالله. اما حوا گفت مگه من عروسک کوکی هستم که فقط هر چی خدا گفت انجام بدم. پس فایده این مغزی که توی سر من هست چیه. این مغز منه که به من میگه من هستم .اما اگه ازش استفاده نکنم یعنی همش خداست و من هیچی نیستم. اما آدم زیر بار برو نبود. از حوا اصرار و از آدم انکار. چون غم توی بهشت معنی نداشت. تا حالا حوا گریه نکرده بود . اصلا بلد نبود گریه کنه تا اینجوری دل آدم رو نرم کنه. ناچار بهش گفت: اگه نیای از سیب بخوری امشب من میرم یه جایی می خوابم که دستت بهم نرسه. آدم تا حالا فکر اینجاشو نکرده بود. توی بهشت زن دیگه ای نبود که بهش بگه به جهنم. میرم با یکی دیگه. مجبور شد به خاطر این حرف هم که شده حرف خدا رو زمین بزاره و دو دستی بچسبه به حرف حوا خانم. آدم رفت بالای درخت سیب و دو تا سیب کند یکیشو خودش خورد یکیشو هم داد به حوا. همینکه سیب از گلوشون پایین رفت. دیدند که ای وای لخت هستند. اما من نفهمیدم چرا از لخت بودن ناراحت شدند و خودشون رو با برگ پوشوندند.آخه اونجا که به جز خودشون دو تا کس دیگه ای نبود. بگذریم از همین لحظه که بنای نافرمانی رو میزارن شعورشون بالا میره. همینکه داشتند دنبال یه برگ می گشتند که خودشون رو بپوشونن یه دفه صدای خدا بلند میشه. آخ آخ چقدر خدا حسودیش شده بود که آدم و حوا به راز دانایی دست پیدا کرده بودند .خدا با غضب از اونها خواست که از بهشت خارج بشن. خلاصه هر چی آدم به خدا التماس کرد که ببخشتش توی گوش خدا نرفت. اما حوا قند تو دلش آب شده بود. میگفت ای کاش خدا دلش به رحم نیاد تا ببینیم خارج از این جا چه شکلیه. هنوز آدم در حال التماس بود که اصلا نفهمیدند رو بال کدوم فرشته به زمین رسیدند.از اینجا بود که نق نق های آدم شروع شد. هی میگفت زن هر چی میکشم از دست تو می کشم. حوا بهش گفت حالا هر چقدر نق بزنی چیزی عوض نمیشه . پاشو برو یه چیزی پیدا کن بخوریم. دیگه اینجا مثل بهشت نبود که همه چیز دم دستشون باشه . باید تلاش می کردند. خلاصه روزای اول خیلی به سختی گذشت. اما همینکه چند روز گذشت. آدم به حوا گفت. راستی چه کیفی داره که انسان از زحمت خودش استفاده کنه. واقعا توی بهشت خسته شده بودم . از بیکاری و پر خوری حوصلم سر رفته بود. چون اینجا خستگی تلاش روزانه را استراحت را برام دلچسب می کنه.اینجا میتونم مثل خدا آفرینش کنم . اما توی بهشت فقط باید می خوردم. روی زمین که هستم مثل خدا هستم توی بهشت هیچی نبودم. حوا به آدم گفت فکرش را بکن اگه توی بهشت مونده بودیم ، همیشه تو آدم بودی و من حوا. هیچ تغییری در انتظارمان نبود. هیچ حرکتی برای بهبودی نبود. مثل اینکه زمان ایستاده. آدم دیروز با آدم هزار سال بعد هیچ تفاوتی نداشت.اما در اینجا می توانیم رازهای هستی را بگشاییم.امروز ما می تواند با دیروز ما متفاوت باشد. در اینجا می توانیم بگوییم که هستیم. آدم پیشانی حوا را بوسید

Sunday, April 12, 2009

امروز دوشنبست؛ من که کلا دوشنبه ها رو دوست ندارم!فکر کنم خدا هم از همه روزای امسال عصبانی تره !چرا ؟!نمی دونم!نمی دونم از دست کیا عصبانی شده که اینقدر قاطی کرده!نه نه نه فکر نکن دیوونه شدم یا دارم چرت می گم!!!آخه از صبح ساعت 6 که از خواب بیدار شدم همین جور هوا داره عوض می شه، یه کم بارون میاد!یکهو آفتاب می شه،بعد ابر می شه و بارون نمیاد الانم که طوفانی شده،انگار فریاد داره که بر سر بنده هاش بزنه!یجورایی دلهره آور شده!اما من که همیشه بهش اطمینان دارم می دونم که پشت همه بنده هاش هست!مثل مامان می مونه که وقتی عصبانی می شه داد و فریاد راه میندازه و هزارتا غر می زنه اما بعد که آروم شد اونقدر قابل اطمینان می شه که دلت می خواد سرتو بذاری رو پاهاش و اون با موهات بازی کنه و قربون صدقت بره انگار نه انگار چه چند دقیقه قبلش از دستت عصبانی بوده اونوقت می فهمی که چقدر دوستش داری و چقدر دوستت داره!!!
خدا هم همین طوریه!!!!!!!مطمئنم که بعد از این طوفان هوا آنقدر دوست داشتنی میشه که همه بگن: آخیش خدایا شکرت
گندم بودن را دوست دارم
در هلهله ی باد پراکنده شدن را
برای روزی که شاید زیر دندان های تو له شوم
چرا درویم نمی کنی؟!؟
مرا کلاغ های سیاه تمام کرده اند
center>