باران باش،ببخش به اندازه نهایت ،در کاسه ها مهربانی و زیبایی بریز اما نپرس کاسه از آن کیست؟؟؟این جمله رو چند وقت پیش یکی از دوستام بهم گفت .گفت ببین آسمون وقتی رها شد.وقتی خواست مهربونیشو به همه نشون بده وقتی خواست برای بغضای اونا گریه کنه!نمی پرسه کی کاسه اش بزرگتره!کی غصه اش بیشتره و کی کمتر.میریزه اشکاشو دونه دونه و فقط می بخشه!تو هم اینطوری باش
Saturday, February 28, 2009
باران
باران باش،ببخش به اندازه نهایت ،در کاسه ها مهربانی و زیبایی بریز اما نپرس کاسه از آن کیست؟؟؟این جمله رو چند وقت پیش یکی از دوستام بهم گفت .گفت ببین آسمون وقتی رها شد.وقتی خواست مهربونیشو به همه نشون بده وقتی خواست برای بغضای اونا گریه کنه!نمی پرسه کی کاسه اش بزرگتره!کی غصه اش بیشتره و کی کمتر.میریزه اشکاشو دونه دونه و فقط می بخشه!تو هم اینطوری باش
Tuesday, February 17, 2009
Tuesday, February 10, 2009
سلام دوست قشنگم
داشتم توی عکسهای کامپیوترم گشتی می زدم به این عکس خوشگل رسیدم، احساس این دختر نازنین رو خیلی درک نکردم!!!!دیدم نمی تونم بفهمم چش شده که این جوری شده!اونوقت یاد خودمون افتادم.یادم افتاد اون موقع ها با کوچکترین تغییر حالت صورتم مامان خوب و مهربونم می فهمید که چه به من گذشته!همیشه هم می گفت:تو چشات خوندم!!!!بعدش فکر کردم ای کاش.....
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان فهمید.
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم!!
گاهی وقتها سکوت بهتر از فریاد توخالیست!
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم............. از چشمانمان می آید!
بچه بودیم دل دردها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند.بزرگ شده ایم درد دل هایمان را به صد زبان به کسی می گوییم...هیچ کس نمی فهمد!!!
کاش همان کودکی بودیم که.....
Saturday, February 7, 2009
زن عشق می كارد و كینه درو می كند....
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....
برای ازدواجش در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی....
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این, رنج است
Tuesday, February 3, 2009
دوست قشنگم
این روزا دلم داغونه!!!نمی دونم چرا !؟بیخودی زیاد خوشحال میشه،بعدش یهو ناراحته!هر چی فکر می کنم جز جنون هیچ چیز دیگه ای نمی شه باشه!!
می دونی چیه؟!شادی ها رو زود فراموش می کنم اما ناراحتی ها رو به این زودیا نمی تونم از دلم بیرون کنم.یه چیزیم شده که نمی دونم...
دلم می خواد دنیا یه خورده وایسته تا من یه ذره فکر کنم ببینم تو این دنیا چه کارم!می خوام چیکار کنم؟چرا موندم؟چرا برم؟اگه بخوام برم اصلا کجا برم؟؟؟؟!!!!
عین این خورشید وسط تاریکی موندم،نه نور درست و حسابی دارم که دور و برم رو روشن کنه نه می تونم غروب کنم!!
کاش می شدلحظه ای از خود گریخت
مثل برگ از اضطراب شاخه ریخت
کاش می شد پلک ها را بست وخفت
چشم را از وحشت دیدن نهفت
کاش می شد گریه را با خنده گفت
اشک را با قهقهی دیگر نهفت
Subscribe to:
Posts (Atom)

