دوست قشنگم
این روزا دلم داغونه!!!نمی دونم چرا !؟بیخودی زیاد خوشحال میشه،بعدش یهو ناراحته!هر چی فکر می کنم جز جنون هیچ چیز دیگه ای نمی شه باشه!!
می دونی چیه؟!شادی ها رو زود فراموش می کنم اما ناراحتی ها رو به این زودیا نمی تونم از دلم بیرون کنم.یه چیزیم شده که نمی دونم...
دلم می خواد دنیا یه خورده وایسته تا من یه ذره فکر کنم ببینم تو این دنیا چه کارم!می خوام چیکار کنم؟چرا موندم؟چرا برم؟اگه بخوام برم اصلا کجا برم؟؟؟؟!!!!
عین این خورشید وسط تاریکی موندم،نه نور درست و حسابی دارم که دور و برم رو روشن کنه نه می تونم غروب کنم!!
کاش می شدلحظه ای از خود گریخت
مثل برگ از اضطراب شاخه ریخت
کاش می شد پلک ها را بست وخفت
چشم را از وحشت دیدن نهفت
کاش می شد گریه را با خنده گفت
اشک را با قهقهی دیگر نهفت

No comments:
Post a Comment