
داشتم از پنجره به بیرون نگاه می کردم که یکهو دیدن بارون نظرم رو جلب کرد می دونی چرا؟؟
آخه الان اینجا که من نشستم آفتاب تو آسمون داره می درخشه و عرض اندام می کنه اونوقت یه تیکه از آسمون ابره و داره گریه می کنه!تو این سال های عمرم شاید این دومین باره که می بینم تو آفتاب بارون می آد.دفعه قبل چون خیلی کوچکتر بودم فقط برام جالب بود اما الان یه جوری شدم!!!اما نمی دونم چه حسی بود!شنیده بودم همیشه شادی و غم کنار هم هستند،به نظرم رسید آفتاب داره شادیش رو با همه قسمت می کنه اما آسمون دلش گرفته؛داره گریه می کنه!ولی چون نمی خواد دل آفتابم بگیره ابراشو کنار کشیده تا غم و شادی کنار هم باشن!!!تا هم من که عاشق آفتابم از امروز لذت ببرم ؛هم دوستم که عاشق بارونه پرده پنجرشو کنار بزنه و با نفس عمیق بگه:خدایا شکرت!!!کاش الان بجای اینکه محل کارم باشم می تونستم توی یک جاده بی پایان و سبز مثل جاده چالوس خودمون باشم ای کاش
No comments:
Post a Comment