Sunday, March 29, 2009

هیچ کس اشکی برای ما نریخت!
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی است که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم!!
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت (با عذرخواهی از محضر حافظ والا مقام جهت جور شدن قافیه بود!)
یک غزل آمد که حالم را گرفت!
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
شاید آن روز که سهراب نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد... خبر از دل پر درد گل یاس نداشت!
باید اینگونه نوشت:
هر گلی هم باشی زندگی اجباریست
زندگی باید کرد

Saturday, March 28, 2009

دوست قشنگم سلام
امروز تقویم سال جدید رو ورق می زدم دیدم نوشته: خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته،غنیمت شمردن حال و امیدوار بودن به آینده! اما نمی دونم چرا با اینکه خودم هم همیشه به این موضوع معتقد بودم نمی تونم گذشته ها رو فراموش کنم!!!! شاید تونسته باشم خیلی هاشو فراموش کنم خصوصا اتفاق های بد گذشته اما بعضی اوقات برخی تلنگرا نمی ذاره یکسری چیزا یادت بره!اونوقت اونقدری می شکنی که همون موقع هم شکسته بودی!اون موقعست که اشک امونت رو می بره و سرازیر می شه و مثل دونه های بارون می چکه با این تفاوت که وقتی اونا می ریزن به جایی گیر نمی کنن!اما دونه های اشک من به لبه های تیز شکسته شده قلبم گیر می کنن و شکلشون عوض می شه و میان پایین!!!اون دونه ها وقتی میریزن چشم همه آدما برق می زنه و خوشحال می شن اما این دونه ها که می ریزن برای همه سوال برانگیز می شه!!کاش می شد گریه نکرد یا لااقل اونقدر تحمل داشتم که یه جوری و یه جایی گریه می کردم که هیچ موجودی جز "خدای بزرگ مهربون خودم(انسی)" نمی دید!
ای کاش می شد برخی از قسمت های سرنوشت را از سر نوشت!

Tuesday, March 24, 2009

امروز روز اولیه که تو سال جدید سری به بلاگم زدم
گفتم یه تفال به حافظ بزنم ببینم چه خبری می ده!؟؟ جوابم رو اینطور داد
دی پیر می فروش که یادش بخیر باد
گفتا شراب بنوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می دهم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هرچه باد باد
سودوزیان ومایه چوخواهدشدن زدست
گو بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکیمان ملامت است
کوتاه کنیم سخن که عمرت دراز باد

Wednesday, March 18, 2009

بازم دم دمای عید و سال نو شده و من دلم بد جور گرفته!این پنجمین عیدیه که ما بدون مامان باید سال نو رو تحویل کنیم شاید گرفتگی دلم هم به همین دلیله شایدم چون برنامه خاصی برای سال جدید ندارم!احساس بلاتکلیفی می کنم!نمی دونم چی می شه!!!!البته که هیچکس نمی دونه قراره چی پیش بیاد!بغض دارم.یه بغض سنگین که دلم نمی خواد بیاد!!!اخه همه خوشحالن!همه دوستام که تنها زندگی می کنن دارن می رن پیش مامانشون اما من....... اینا رو نگفتم که دلت برام بسوزه!اینا رو گفتم شاید یه ذره سبک شم اصلا شاید نباید می گفتم!ااااااااااااااا خدایا یا خل شدم یا دارم می شم!بی خیال
دنیا همین است که هست
من هم همینم که هستم
دنیا باید مرا تحمل کند
من که به هرحال تحملش می کنم

Saturday, March 14, 2009

من هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هرسه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
گویند بهشت عدن با حور خوش است
من می گویم که آب انکور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

Wednesday, March 11, 2009

دلم برای باغچه می سوزد کسی به فکر گلها نیست کسی به فکر ماهیها نیست کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیز آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است حیاط خانه ما تنهاست
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي! ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."

Tuesday, March 10, 2009

برایم فنجان کوچکی بیاور، پر از لحظه های شاد، پر از شادی ، پر از لبخند ، پر از پیوند، لبریز از خاطرات معطر دوستی، برایم فنجان کوچکی بیاور تا نقش خوش دیدار را در آن ببینم، طعم خوش مهر را در آن بنوشم، یک جرعه کافی است تا بی تابم کند، آرامم کند، سر انگشتان من آهسته نوازش را می یابد، شاهد لحظه های جاودانگی یک قطره دوستی است، هیچ لذتی بالاتر از نوشیدن یک حس پاک نیست
عشق و شهوت زاده یک مادرند هردو عصیان پیشه و رسوا گرند. دل سرای عشق و لب جای هوس بی هوس عشق است در بند قفس. ای بسا شبها که لیلی در خفا خفته در آغوش مجنون بی صدا. شایدا لبهای شیرین هم دوصد بر لب فرهاد عاشق بوسه زد. عشق ورزی را هوسبازی مخوان هرچه میخواهی در آغوشش بمان. عشق و شهوت را جدا کردن چرا؟ عاشقی را بی صفا کردن چرا؟. چون به جمع عاشقان گشتی قرین تن بده بر بوسه های آتشین. (........)

Monday, March 9, 2009

عاشق وحشت همراه با آرامشیم که تو این عکسه!!می دونی منظورم چیه حسم به این عکسه اینه که وقتی دارم تو همچین جاده ای میرم می ترسم اما چون می دونم بالاخره تموم میشه آرامش پیدا می کنم
دستم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند!در این میان هیچکس احتمال نداد شاید گلی کاشته باشم

Thursday, March 5, 2009

من و البرز مثل هم هستیم هردو تندیس مهر وسنگ صبور هر دو سنگر ولیک سنگر صلح هر دو صخره ولی تماشایی (مجتبی کاشانی)

Wednesday, March 4, 2009

خدایا به درخت آموختی چهارفصل راببیندودربادوطوفان باران ، خودرا به توبسپارد به من نیز بیاموز چهارفصل زندگی ام را ببینم وخودم را درنداشتن ها داشتن ها درغم ها وشادی ها درازدست دادن ها وبه دست آوردن ها دربودن ها ونبودن ها به توبسپارم

Tuesday, March 3, 2009

یک روز که داشتم از بارون و آفتاب با دوستم حرف می زدم و می گفتم که عاشق آفتابم و وقتی هوا ابر و بارونه دلم میگیره،دوست دارم از بارون فرار کنم برم یه جایی که فقط خورشید باشه.چون فقط بارون رو وقتی دوست دارم که خیس نشم و یه سقف بالاسرم باشه حتی سقف ماشین !!! طبع شعرش گل کرد و گفت چرا تو آفتابو دوست داري من بارونو چرا آفتاب و بارون خيلي كم با هم ميان .. چرا بوي بارون براي من مثل بوي زندگيه .. براي تو مثل بوي مرگ !؟ چرا تو خيس شدن و دوست نداري اما .. من عاشق اينم كه زير بارون خيس بشم و آب از سر و روم چكه كنه .. چرا تو بايد از پشت پنجره به بارون نگاه كني .. من در حال دويدن و بالا پايين پريدن و شلپ شلوپ كردن تو آب و گل چرا من و تو .. فرق داريم !؟ من و تو دنياي متفاوتي داريم و علايق متفاوتي اما ته دلمون هم آفتابو دوست داريم هم بارونو براي همين وقتي با هم ميان محو اونا مي شيم .. باروني كه زير نگاه گرم و روشن آفتاب مي ريزه . من وتو متفاوتيم .. اما همه قشنگي دنيا به همينه.. همين تفاوتهاي كوچيك
مثل کبریت کشیدن در باد، دیدنت دشوار است ! من که به معجزه ی عشق ایمان دارم میکشم آخرین دانه ی کبریتم را در باد؛ هرچه بادا باد

Monday, March 2, 2009

زندگی نوشیدن قهوه است

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت‌هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس‌هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده‌ايد كه همگي قهوه خوري‌هاي گران‌قيمت و زيبا را برداشته‌ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين‌ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري‌هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي‌داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و … همان قهوه خوري‌هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي‌اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت .گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي‌فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد

Sunday, March 1, 2009

ديگر براي اينکه گريه نکنم هيچ بهانه اي ندارم گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم وراه را بدون آن ادامه بدهيم زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند وتو اي کاش مرا مي فهميدي اماحالا که مي روي قرارميان ماهيچ ؛ ولي بگو به چه بهانه مي روي
center>