Tuesday, March 3, 2009

یک روز که داشتم از بارون و آفتاب با دوستم حرف می زدم و می گفتم که عاشق آفتابم و وقتی هوا ابر و بارونه دلم میگیره،دوست دارم از بارون فرار کنم برم یه جایی که فقط خورشید باشه.چون فقط بارون رو وقتی دوست دارم که خیس نشم و یه سقف بالاسرم باشه حتی سقف ماشین !!! طبع شعرش گل کرد و گفت چرا تو آفتابو دوست داري من بارونو چرا آفتاب و بارون خيلي كم با هم ميان .. چرا بوي بارون براي من مثل بوي زندگيه .. براي تو مثل بوي مرگ !؟ چرا تو خيس شدن و دوست نداري اما .. من عاشق اينم كه زير بارون خيس بشم و آب از سر و روم چكه كنه .. چرا تو بايد از پشت پنجره به بارون نگاه كني .. من در حال دويدن و بالا پايين پريدن و شلپ شلوپ كردن تو آب و گل چرا من و تو .. فرق داريم !؟ من و تو دنياي متفاوتي داريم و علايق متفاوتي اما ته دلمون هم آفتابو دوست داريم هم بارونو براي همين وقتي با هم ميان محو اونا مي شيم .. باروني كه زير نگاه گرم و روشن آفتاب مي ريزه . من وتو متفاوتيم .. اما همه قشنگي دنيا به همينه.. همين تفاوتهاي كوچيك

No comments:

Post a Comment

center>