Thursday, April 30, 2009

می دانيم دو بعلاوه دو می شود چهار و از پذيرش نتيجه ها، هراسانيم. می دانيم که برای داشتن هر چيزی بايد بهايش را پرداخت کرد ولی از پی نپرداختن و کم پرداختنيم. هماره آرزومنديم که کسی يا نيرويی بيايد و مفتی، تغييری در زندگيمان ايجاد و مشکلاتمان را حل کند.سالهاست که در اين مرحله در جا می زنيم. از هر چيزی که باعث قلقلک ذهن های خسته و راکد و منفعلمان گردد، فرار می کنيم. سعی در آن داريم که وانمود کنيم که به چيزهايی اعتقاد داريم هرچند ديگر بدان ها معتقد نباشيم. اگر قبول داشته باشيم که داده های ثابت و روشهای ثابت، نتايج ثابتی را به بار می آورد، پس در جستجوی چه هستیم؟؟؟
لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد، مثل خوردن یه فنجون چای گرم زیر برفه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه، ولی آدمو دلگرم می کنه

Monday, April 27, 2009

کاش بدونی نبودنت یا که اصلا ندیدنت
هیچ دلیلی نمیشه برای از یاد بردنت!!
*****************************************
چشمام به قلبم حسودی می کنه
چون همیشه تو قلبمی اما جلوی چشمم نیستی!!
**********************************
دل من قایق و چشم تو دریاست
نشستن در کنار هردو زیباست
دل من قایق گم کرده راهیست
که در آرامش چشم تو پیداست

Saturday, April 25, 2009

یک بار یک دانشجوی خارجی از استاد پرفسور محمود حسابی پرسید، "می گویند شما از جهان سوم آمده اید ،جهان سوم چگونه جایی است؟ " استاد جواب دادند " جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی

Thursday, April 23, 2009

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرنمازش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟ مجنون با خنده گفت ، من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي ؟

Tuesday, April 21, 2009

Monday, April 20, 2009

عکس این خانم بسیار پیر مهربونو چند وقت پیش به عنوان مسن ترین و امیدوارترین زن دنیا توی اینترنت(صفحه اخبار یاهو)دیدم و save کردم،می دونی چرا ؟آخه هم توی این سن (فکر کنم صد و اندی سال داشت)صورتش زیبا مونده هم هنوز امیدواره.گل سرخ توی دستش اینو نشون میده
اون موقع که این عکسو دیدم به این فکر کردم که اگه من به این سن برسم چه شکلی می شم؟آیا هنوزم به زندگی امیدوارم؟آیا اصلا اون موقع کسی هست که کنارم باشه؟آیا منم توی این سن مثل این زن عاشق زندگی و زیباییهاش هستم ؟اصلا اون موقع ممکنه منم اونقدری مهم باشم که ازم عکس بگیرن؟اصلا من به این سن می رسم؟
اما می دونی امروز که این عسکو دیدم چه فکری به مغزم اومد؟
آیا هنوز این پیرزن مهربون زیبا زنده هست؟
این متن رو یکی از دوستام برام فرستاده بود،دیدم جالبه!البته که من هیچوقت متنای اینجوری توی بلاگم نذاشته بودم اما بدم نیست بعضی اوقات از یه جور متنای دیگر هم استفاده کنم!!
اول خلقت بود. حوا توی بهشت یه گوشه تنها نشسته بود. آدم رفته بود خرما بچینه. حوا داشت با خودش فکر می کرد که چقدر مزه خرما دلشو زده. دیگه میلی به خوردن انار و انبه و موز و .... نداشت. چون همه براش تکراری شده بود.راستش رو بخوای حوصله آدم رو هم دیگه نداشت. چون حرفاشون برای هم تکراری شده بود.آخه میدونید اون بهشتی که آدم و حوا توش زندگی می کردند. از بهشتی که محمد به مسلمونا قول داده خسته کننده تر بود. چون توی بهشت محمد کلی مسلمون زن و مرد هست با کلی حوری و غلمان. اما بهشتی که اول خلقت آدم و حوا توش بودند. فقط خودشون دوتا اونجا بودند. حوا از این بهشته کلافه شده بود. چون نه بچه ای داشت که نصف روز سرشو با اون گرم کنه و گاهی کهنه های اونو بشوره. نه همسایه ای که بره پیشش بشینه غیبت مادرشوهرشو بکنه. نه اختراعی شده بود که خبرشو توی روزنامه بخونه. نه یک هم بهشتی دیگه داشت که از سرگذشتش بپرسه. نه رادیو بود. خلاصه حوا کلافه شده بود. صبح تا شب باید توی این بهشت اینور و اونور سرک می کشید. غذا هم آماده بود لازم نبود نصف از وقتشو توی آشپزخونه بگذرونه. باید یه جوری به این زندگی یکنواخت خاتمه میداد. آدم عین خیالش نبود. یک لحظه با خودش گفت حاصل این همه تلف کردن وقت چیه. تازه قرار نبود توی بهشت مرگی وجود داشته باشه که بالاخره یک روز از این زندگی خسته کننده راحت بشه. حداقل اگه با آدم هم دعواش میشد روز بعد از دعوا احساس میکرد یه تنوعی توی زندگیش پیش اومده. بدبختی اینجا بود که موضوعی هم نداشتند که با هم دعواشون بشه. چون توی بهشت به جز خودشون کسی نبود که بخوان با اون چشم هم چشمی کنند. یا مثلا آدم نمی تونست به حوا بگه چرا موقعیکه داشتی خرید میکردی روسریت کنار رفته بود و موهاتو مرد سبزی فروشه دید. حوا داشت با خودش فکر می کرد همینکه آدم اومد بهش میگم بریم پیش خدا بگیم یه تجدید نظر بکنه .آخه خدا وقتی حوصله اش از تنهایی به سر اومده بود نشست و گل بازی کرد و ما رو ساخت. ما باید چکار کنیم. تازه اون از خودش اختیار داشت. ما که نداریم هر کاری خدا گفت بکن باید بکنبم . و هر کاری گفت نکن نباید بکنیم. اون گفته از این درخت سیب نخور اما من نمی دونم چرا نباید بخورم. اگه سیب بده چرا اینجاست. اگه خوبه چرا نباید استفاده بشه. اگه برای آزمایش منه مگه خودش از نتیجه آزمایش خودش خبر نداره. ناسلامتی اون خداست و از همه چیز خبر داره. در ثانی این تنها چیزی هست که مزشو نچشیدم حد اقل خوردن این میوه که تا حالا نخوردم یه کمی به زندگیم تنوع میده.توی همین فکرها بود که شیطون از راه رسید.تا شیطون دهنشو باز کرد که بگه با زندگی توی بهشت چطوری. حوا از خستگی ملال آور بهشت برای شیطون حرف زد. شیطون هم که وقت رو مناسب دید گفت اگه از این میوه بخوری دانا میشی. خدا هم هیچ دلیلی نداشته که به تو گفته از این میوه نخوری . فقط حسودیش میشده تو هم مثل خودش بشی. حوا به شیطون گفت آره با تو موافقم. وگرنه چه دلیلی داره که درختی وجود داشته باشه اما خدا که میگن همه چیزش از روی حکمت هست بی دلیل اونو خلق کرده باشه. چرا من باید مثل یک بره معصوم فقط هر چی خدا گفت گوش کنم پس کی خودم باشم. کی از اراده ام استفاده کنم. از اونجا که حوا یک پیش زمینه از یکنواختی بهشت داشت حرفای شیطون زود کار خودشو کرد. میدونی از اینجا معلوم شد که یکنواختی بهشت بیشتر روی حوا اثر گذاشته بود تا آدم.تازه شیطون از حوا خداحافظی کرده بود که آدم با یک مشت خرما از دور پیداش شد. همینکه آدم به نزدیکیهای حوا رسید حوا به استقبالش رفت و با یک عشوه گری گفت : عزیزم بهتر نیست خوردن خرما رو کنار بزاریم. بیا بریم از این درخت سیب بچشیم ببینیم چه مزه ای داره . من دیگه از خوردن این همه میوه تکراری خسته شدم.آدم گفت : چی داری میگی . وای تو میخوای خلاف دستور خدا عمل کنی. زود باش بگو استغفرالله. اما حوا گفت مگه من عروسک کوکی هستم که فقط هر چی خدا گفت انجام بدم. پس فایده این مغزی که توی سر من هست چیه. این مغز منه که به من میگه من هستم .اما اگه ازش استفاده نکنم یعنی همش خداست و من هیچی نیستم. اما آدم زیر بار برو نبود. از حوا اصرار و از آدم انکار. چون غم توی بهشت معنی نداشت. تا حالا حوا گریه نکرده بود . اصلا بلد نبود گریه کنه تا اینجوری دل آدم رو نرم کنه. ناچار بهش گفت: اگه نیای از سیب بخوری امشب من میرم یه جایی می خوابم که دستت بهم نرسه. آدم تا حالا فکر اینجاشو نکرده بود. توی بهشت زن دیگه ای نبود که بهش بگه به جهنم. میرم با یکی دیگه. مجبور شد به خاطر این حرف هم که شده حرف خدا رو زمین بزاره و دو دستی بچسبه به حرف حوا خانم. آدم رفت بالای درخت سیب و دو تا سیب کند یکیشو خودش خورد یکیشو هم داد به حوا. همینکه سیب از گلوشون پایین رفت. دیدند که ای وای لخت هستند. اما من نفهمیدم چرا از لخت بودن ناراحت شدند و خودشون رو با برگ پوشوندند.آخه اونجا که به جز خودشون دو تا کس دیگه ای نبود. بگذریم از همین لحظه که بنای نافرمانی رو میزارن شعورشون بالا میره. همینکه داشتند دنبال یه برگ می گشتند که خودشون رو بپوشونن یه دفه صدای خدا بلند میشه. آخ آخ چقدر خدا حسودیش شده بود که آدم و حوا به راز دانایی دست پیدا کرده بودند .خدا با غضب از اونها خواست که از بهشت خارج بشن. خلاصه هر چی آدم به خدا التماس کرد که ببخشتش توی گوش خدا نرفت. اما حوا قند تو دلش آب شده بود. میگفت ای کاش خدا دلش به رحم نیاد تا ببینیم خارج از این جا چه شکلیه. هنوز آدم در حال التماس بود که اصلا نفهمیدند رو بال کدوم فرشته به زمین رسیدند.از اینجا بود که نق نق های آدم شروع شد. هی میگفت زن هر چی میکشم از دست تو می کشم. حوا بهش گفت حالا هر چقدر نق بزنی چیزی عوض نمیشه . پاشو برو یه چیزی پیدا کن بخوریم. دیگه اینجا مثل بهشت نبود که همه چیز دم دستشون باشه . باید تلاش می کردند. خلاصه روزای اول خیلی به سختی گذشت. اما همینکه چند روز گذشت. آدم به حوا گفت. راستی چه کیفی داره که انسان از زحمت خودش استفاده کنه. واقعا توی بهشت خسته شده بودم . از بیکاری و پر خوری حوصلم سر رفته بود. چون اینجا خستگی تلاش روزانه را استراحت را برام دلچسب می کنه.اینجا میتونم مثل خدا آفرینش کنم . اما توی بهشت فقط باید می خوردم. روی زمین که هستم مثل خدا هستم توی بهشت هیچی نبودم. حوا به آدم گفت فکرش را بکن اگه توی بهشت مونده بودیم ، همیشه تو آدم بودی و من حوا. هیچ تغییری در انتظارمان نبود. هیچ حرکتی برای بهبودی نبود. مثل اینکه زمان ایستاده. آدم دیروز با آدم هزار سال بعد هیچ تفاوتی نداشت.اما در اینجا می توانیم رازهای هستی را بگشاییم.امروز ما می تواند با دیروز ما متفاوت باشد. در اینجا می توانیم بگوییم که هستیم. آدم پیشانی حوا را بوسید

Sunday, April 12, 2009

امروز دوشنبست؛ من که کلا دوشنبه ها رو دوست ندارم!فکر کنم خدا هم از همه روزای امسال عصبانی تره !چرا ؟!نمی دونم!نمی دونم از دست کیا عصبانی شده که اینقدر قاطی کرده!نه نه نه فکر نکن دیوونه شدم یا دارم چرت می گم!!!آخه از صبح ساعت 6 که از خواب بیدار شدم همین جور هوا داره عوض می شه، یه کم بارون میاد!یکهو آفتاب می شه،بعد ابر می شه و بارون نمیاد الانم که طوفانی شده،انگار فریاد داره که بر سر بنده هاش بزنه!یجورایی دلهره آور شده!اما من که همیشه بهش اطمینان دارم می دونم که پشت همه بنده هاش هست!مثل مامان می مونه که وقتی عصبانی می شه داد و فریاد راه میندازه و هزارتا غر می زنه اما بعد که آروم شد اونقدر قابل اطمینان می شه که دلت می خواد سرتو بذاری رو پاهاش و اون با موهات بازی کنه و قربون صدقت بره انگار نه انگار چه چند دقیقه قبلش از دستت عصبانی بوده اونوقت می فهمی که چقدر دوستش داری و چقدر دوستت داره!!!
خدا هم همین طوریه!!!!!!!مطمئنم که بعد از این طوفان هوا آنقدر دوست داشتنی میشه که همه بگن: آخیش خدایا شکرت
گندم بودن را دوست دارم
در هلهله ی باد پراکنده شدن را
برای روزی که شاید زیر دندان های تو له شوم
چرا درویم نمی کنی؟!؟
مرا کلاغ های سیاه تمام کرده اند
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
این دگر من نیستم ، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
فروغ

Saturday, April 11, 2009

Wednesday, April 8, 2009

ثانیه ها کودن، تنبل و بی حوصله، بی اندک توجه ای به چشمان من که خیره به آسمان می نگرد، از جلوی چشمانم سلانه سلانه به شکل بی انتهایی رژه می روند. و این منم که در این رژه در زمان متوقف اکنون، در گودال تنهایی حرکت کند بی انتهایشان را در نبودِ بودن تو، می شمرم

Monday, April 6, 2009

روزی مرد نابینایی در کنار خیابان نشسته بود و تابلویی روبروی خود گذاشته بود با این مزمون:من کور هستم لطفا به من کمک کنید!
مرد نویسنده ای از کنار او می گذشت،تابلو را برداشت و در پشت آن مطلبی نوشت و رفت.مرد نابینا علیرغم اینکه چیزی نمی دید ولی بعد از چند ساعت جلوی خود را ر از پول یافت!!!!بعد از ظهر که آن نویسنده مجددا از جلوی او رد می شد از صدای پایش او را شناخت و گفت:لطفا صبر کنید،من نمی دانم شما روی این تابلو چه نوشته اید که ازصبح تا بحال جلوی من پر از پول می شود!نویسنده لبخندی زد و گفت:چیز مهمی ننوشته ام فقط چند کلمه ساده!او رفت و نابینا همچنان می خواست بداند روی تابلوی خودش چه نوشته شده!!!!!
مرد نویسنده نوشته بود:بهاری دیگر آمد و من باز هم آن را نمی بینم
center>