Monday, May 4, 2009

چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا،چه موج خون فشان دارد
فیلم محیا رو ببینی می فهمی که چرا این بیت شعر که نمی دونم مال چه شاعریه منو اینقدر تحت تاثیر قرار داده بعد از چند فیلمی که روی موضوعات جالبی کار کرده بود مثل "نقاب"،"کنعان"،"آواز گنجشک ها"،"دعوت" و ...فیلمهای دیگه؛این فیلم واقعا تکان دهنده بود.
با اینکه همش توی بهشت زهراست و مدام مردم مرده روی سرشون می برن ولی وقتی به عمقش نگاه کنی و خوب به حرفایی که می زنن گوش بدی ؛متوجه می شی که توی زندگیت خیلی آدما و خیلی مسائل هستن که شاید هیچوقت بهشون توجه نکردی!متوجه می شی زندگی پر مشغله و پر دغدغه تو می تونه حسرت خیلی آدما باشه که شاید در دو قدمی تو کار یا زندگی می کنن اما تو از نوع اصلی زندگیشون هیچ خبری نداری.ظاهر اونا با واقعیت خودشون و زندگیشون متفاوته .اونوقته که اگه "ترانه نقاب" سیاوش قمیشی رو هم یادت بیاد می بینی اون ترانه واقعا مصداقش اینجا و توی این فیلم نمود پیدا کرده!می فهمی که واقعا همه جای زندگی و همه مسائلش بهم ربط دارن.
می فهمی که دنیا ،کوچیک و گرده.
هی بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم
صبحا که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم
یکی میشه معلم و یکی میشه خونه بدوش
یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماست
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رهاشو از پیله خواب
نقش یک دریچرو رو میله قفس بکش
برای یکبار که شده جای خودت نفس بکش
کاش که می شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس

No comments:

Post a Comment

center>