Tuesday, May 5, 2009

من از آبم بسا نرم تر از آن در جان شبنمی ،آمده ام در میان گلبرگهای گلی. آخر دنیا حتی بدون شبنمی چیزی کم خواهد داشت . پس شادمانه بر فرش گلبرگها می رقصیدم از برگی به برگ دیگر سفر می کردم گاه گاهی هم ،خارگلی تنم را می آزرد قبل از سفر دلم به دریای بی کران عشقت. اما حالا دیگر چه بخواهی و چه نخواهی فقط به شوق دریاسفر خواهم کرد چه مرا مهربانانه در آعوش بگیری تا در تو غرق شوم که برایم از شوق ماهی ها بگویی و من برایت ساز عشق بزنم و از سفر گل بگویم و چه مرا تنها بگذاری تا هم آغوش خورشید شوم . شاید کمی دورتر،کمی دیرتر ولی بازهم به دریا خواهم بارید. نگران نباش تصویر آسمان چه در شبنمی و چه در دریا جای می شود ،هر دو به رنگ آبی.

No comments:

Post a Comment

center>