کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی پنهانی بود
(دوست خوبم اگه ته شعرم قافیش درست نیست تقصیر من نیست تقصیر حافظه خرابمه!می گی اگه یادت نمیاد چرا می نویسی؟!می گم اخه الان همه حس تو دلم اینه!اینه که چرا ما آدما انسانیت رو یادمون رفته؟یادمون رفته که راستی و صداقت حتی اگه کم هم باشه بهتر از دورویی و دغل بازی و دروغ پردازیه!چرا ما آدما می خواهیم که با بلوا درست کردن بین آدمای دیگه چه راست یا دروغ بر دلاشون حکومت کنیم!چرا باید مصداق این جمله باشیم که :اختلاف بنداز و حکومت کن!
چرا باید فکر کنیم اگه کسی شاد شد باید ناراحتش کنیم و بعدش به حالش دل بسوزونیم!
تعجب نکن دور و بر من پر از این آدما،نه نه نه دیوونه نشدم اصلا هم بد بین نیستم خودت که می دونی تا یه چیزی بهم ثابت نشه در موردش حرف نمی زنم.
بهم گفت تو که می دونی آدمای دورت اینجورین دیگه چرا می رنجی؟!گفتم می دونم ولی دلم به حال خودم می سوزه که چرا هر چی توضیح می دی بازم همینه.چرا تو گوش هیچکس نمی ره.
چرا این همه نشونه که خدا نشون می ده که بگه دارین راهتونو اشتباه می رین باعث نمیشه طریقت زندگیمون عوض بشه!
یکی رو بیشتر به ورطه نابودی مطلق می بره و نمی فهمه،به یکی دیگه نشونی راه رو می ده بازم آدرس رو اشتباه می رن )
خدایا ممنونم که به من قدرت درک نشونه های راه رو دادی و همیشه هستی.بازم کمکم کن که بشناسم آدمارو بشناسم حسشونو و بفهمم حرفاشونو.

No comments:
Post a Comment