Monday, August 31, 2009

همه ی آدم ها مثل کتاب هستند. بعضی از آن ها با کاغذ کاهی نگاشته می شوند .امّا گروهی دیگر با کاغذ خارجی! از روی بعضی از آن ها باید جریمه نوشت و از روی گروهی دیگر باید مشق نوشت. به بعضی از آن ها اصلا اجازه ی چاپ نمی دند امّا گروهی دیگر تجدید چاپ می شوند. بعضی از آدم ها زیر قیمت فروخته می شوند و بعضی دیگر پس از فروش پس گرفته می شوند و گروهی دیگر هم اصلا فروشی نیستند بعضی از آن ها قیمت پشت جلد دارند بعضی از آدم ها را باید چند بار خواند تا معنی آن ها را فهمید و گروهی دیگر را باید نخوانده دور انداخت به راستی ما کدام کتابیم؟!

Tuesday, August 25, 2009

Monday, August 24, 2009

با تشکر از دوست محترمی که برای poste قبلی این comment رو گذاشته بودند،حیفم اومد اگه بقیه دوستان اون رو نخونن....
هنوزدامنه دارد
هنوز هم که هنوز است درد ؛ دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک طنين
نام نخستين تکان شانه ی خاک
وطعم ميوه ممنوع که تاتنفس سنگ ادامه خواهد داشت
و درد هنوز دامنه دارد
(قیصر امین پور)خدایش بیامرزاد
در آغاز آسمان آبی نبود
تو در آن نگریستی و آسمان ابرش را بارانید
و دریا طوفانش را بارانید.
چشمانت را از من نگیر
تا اندوهم را بگریم.

Tuesday, August 18, 2009

دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است
دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي که کفش هايشان درد ميکند
مردمي که چين پوستينشان مردمي که رنگ روي آستينشان مردمي که نامهايشان، جلد کهنه ي شناسنامه هايشان د رد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي کند
انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
قیصر امین پور(خدایش بیامرزاد)

Sunday, August 16, 2009

سلام دوست مهربونم
خسته شدم خسته از آدمهایی که احساس انسان بودن می کنند !انسان بودن کار هر آدمی نیست!اما ادعای آن بسیار آسان است
کاش می دونستی برای این آدم بزرگ هایی که اندازه بچه های 10 ساله هم نمی فهمند چقدر دلم می سوزه!وقتی می بینم هیچ کاری واسشون نمی تونم بکنم بیشتر غمم می گیره!کاش بودی و من می تونستم بهت همه درد دلامو بگم.بگم چقدر خدا رو دوست دارم چون هنوز یادم نرفته که چی بودم و برای انسان بودنم ارزشی قایلم که به هر قیمتی حاضر نیستم زیر پاهای خودم لهش کنم !و بگم چقدر از دست آدمایی که یادشون رفته واسه چی اومدن و قراره کجا برن دلم به درد می آد!به قول یکی از دوستام من پیامبر نیستم که بخوام به همه درس بدم یا جایگاهشون رو مدام بهشون یادآوری کنم.اما نمی دونم چرا باز هم برای اونایی که تا چند وجب جلوتر از بینیشونو می بینن دلم می گیره اونوقتی داغون می شم که نه می تونم چیزی بگم نه می تونم با حرف زدنم بفهمونم که چی می خوام بگم!در عین حال نمی تونم برای بعضی ها هم نقش احمق رو بازی کنم و خودم رو به خ...یت بزنم.نمی تونم تملق کنم.نمی تونم بدون چون و چرا بگم چششششششممم.اونوقته که دود این آتیشه چشم خودمو می سوزونه!

Saturday, August 15, 2009

کاش دوستی ها مثل رابطه دست و چشم بود
وقتی دستت زخم میشه چشمت گریه میکنه و
وقتی چشمات گریه میکنند دستات اشکات رو پاک میکنند

Tuesday, August 4, 2009

center>