Tuesday, August 18, 2009

دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است
دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي که کفش هايشان درد ميکند
مردمي که چين پوستينشان مردمي که رنگ روي آستينشان مردمي که نامهايشان، جلد کهنه ي شناسنامه هايشان د رد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي کند
انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
قیصر امین پور(خدایش بیامرزاد)

3 comments:

  1. باد بجنبش آمد تا جعد گيسوانش را بپيمايد،

    آفتاب ابرها را بکناری افکند تا چهره خويش در درخشش رويش بنگرد،

    آنگاه که خراميد، غنچه لبخند زد و به گلی مبدل شد،

    غرور چشمانش، آهوی زيبا را خجل کرد،

    صميمتش، بر زمين سرد و يخزده گرمی بخشيد،

    سادگيش برکه را به تواضع واداشت،

    بودنش معجزتی از سنخ اساطير کهن بود که بر حيات منت گذاشت.

    ReplyDelete
  2. اين هم يه شهر ديگه از قيصر امين پور:

    هنوز

    دامنه دارد

    هنوز هم که هنوز است

    درد ؛ دامنه دارد

    شروع شاخه ی ادراک

    طنين نام نخستين

    تکان شانه ی خاک

    و طعم ميوه ی ممنوع

    که تا تنفس سنگ

    ادامه خواهد داشت

    و درد

    هنوز دامنه دارد

    ReplyDelete
  3. از فالنامه حافظ تو وبلاگ يه فال گرفتم اين غزل در اومد:


    زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
    صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
    شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
    مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
    آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت چهره خندان شمع آفت پروانه شد
    گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره باران ما گوهر یک دانه شد
    نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
    منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

    ReplyDelete

center>