دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است
دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي که کفش هايشان درد ميکند
مردمي که چين پوستينشان مردمي که رنگ روي آستينشان مردمي که نامهايشان، جلد کهنه ي شناسنامه هايشان د رد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي کند
انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
قیصر امین پور(خدایش بیامرزاد)

باد بجنبش آمد تا جعد گيسوانش را بپيمايد،
ReplyDeleteآفتاب ابرها را بکناری افکند تا چهره خويش در درخشش رويش بنگرد،
آنگاه که خراميد، غنچه لبخند زد و به گلی مبدل شد،
غرور چشمانش، آهوی زيبا را خجل کرد،
صميمتش، بر زمين سرد و يخزده گرمی بخشيد،
سادگيش برکه را به تواضع واداشت،
بودنش معجزتی از سنخ اساطير کهن بود که بر حيات منت گذاشت.
اين هم يه شهر ديگه از قيصر امين پور:
ReplyDeleteهنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد ؛ دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنين نام نخستين
تکان شانه ی خاک
و طعم ميوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد
از فالنامه حافظ تو وبلاگ يه فال گرفتم اين غزل در اومد:
ReplyDeleteزاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچهای میگذشت راه زن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد