Saturday, September 26, 2009

من فقط راوی ام
راوی حقیقتی که با تو می گویم...
چرا و امایش پای سرنوشت
من هم مثل تو با آن می خندم و میگریم
من با تو صادقم! مثل احساس پاک دوست داشتن اما گذشتن...
من با تو هم دردم! مثل عاشقانه خواستن اما چشم بستن...
من هم مثل تو شاکی ام! از دنیا و از سرنوشت...
اما معتقدم!!! معتقد به خورشیدی که دوباره طلوع خواهد کرد.....
به نظر تو این درسته؟
به نظر من قبلا درست بود اما امروزه واقعا نمی شه گفت درسته
منم یه زمان فکر می کردم قدرت عشق از پول بیشتره اممممما.....

Wednesday, September 16, 2009

سلام دوستم
این مشاعره زیبا با ایمیل برام ارسال شده بود حیفم اومد ازش ساده بگذرم.
یکی از دوستا سوال کرده بود به نظرتون عشق به چی بستگی داره و من جواب دادم عشقی عشقه که فقط به خاطر خودش باشه و به چیزی بستگی نداشته باشه اما با خوندن این مشاعره به این فکر کردم که هر عشقی باید یه بهونه ای داشته باشه و بهانه این دو شاعر توانابرای عشق،سیب است و چه بهانه زیبایی برای عاشق شدن!
حميد مصدق خرداد 1343"
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است
من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من
و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

Monday, September 14, 2009

سلام
امروز از صبح بی حوصله بودم و گرفته.الان که فکر می کنم می بینم که امروز باز هم دوشنبه است و این دوشنبه های لعنتی با این هوای کشندشون!
همش سعی کردم خودمو مشغول کنم شاید بهتر شم اما نه مثل اینکه نمیشه.تازه الان که بدترم شد!می دونی چرا؟
یه موضوعی پیش اومد که آخرش به این موضوع رسید مه باید ضعیفارو همچنان ضعیف نگه داشت و پولدارارو کاری کرد که توانمندتر بشن!
این رنجی است که مرا می آزارد.نمدونم شاید من اشتباه می کنم و اونا درست !اونا می گن کسی که درس خونده باید پول بیشتری از اونی داشته باشه که بیشتر کار کرده!من می گم شاید اونی که درس نخونده امکان مالی برای ادامه دادن درسشو نداشته.بعدم شعور که به درس خوندن نیست.نیازهای اولیه آدما با درس خوندن و نخوندن که تغییر نمی کنه!همه آدما نیاز به یک امکانات اولیه دارن.من می گم اونی که الان یک سری چیزا رو داره حالا دلیل نداره بهترینشو داشته باشه،ما باید اگه می تونیم کاری کنیم که اونایی که همون امکانات کم رو ندارن به یکسری چیزا برسن.شاید برای کسی که ضعف مالی داره یک اتاق 20 متری به اندازه یک خونه ارزش داشته باشه و اون که داراست و الان خونه 150 متری داره بخواد 250 متریش کنه!من می گم به اولی باید کمک کرد که کمی به دومی نزدیک تر بشه،اما اونا می گن باید کاری کنیم که دومی به هدفش برسه فقط بخاطر اینکه درس خونده یا سابقش توی یه جایی بیشتره!
نمی دونم آیا این که اونا می گن درسته یا اینکه من می خوام بشه؟؟تو چی فکر می کنی(اگه یه خورده بی انسجام حرف زدم به خاطر قاطی بودن امروزمه!!!)

Sunday, September 13, 2009

زندگی شهد گل است ،می خوردش زنبور زمان
آنچه می ماند از آن عسل خاطره هاست...
میزی برای کار!
کاری برای تخت !
تختی برای خواب!
خوابی برای جان!
جانی برای مرگ!
مرگی برای یاد !
یادی برای سنگ!
….این بود زندگی
شعر: زنده یاد حسین پناهی

Thursday, September 10, 2009

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟ پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشیدخدا لبخندی زد و پاسخ داد: . . . « زمان من ابدیت است
چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد.... « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»

Sunday, September 6, 2009

دوست خوبم سلام
چند روزیه که بدجور معتاد شدم!نه نترس معتاد به خوندن وبلاگ شدم.فکر کن تو اینهمه مدت خیلی کنجکاو نبودم که برم و سرک بکشم.اما حالا که رفتم و گشت و گذاری توی بلاگا کردم می بینم عجب جای خوبیه.هم آدم چیزایی یاد می گیره هم به دلش می رسه هم می فهمه که توی این دنیای بزرگ که هرکی یه جای اونه چقدر راحت آدما به هم نزدیک می شن و چقدر راحت تر می شه دوستایی پیدا کرد که با نوشته هاشون تصورشون می کنی!برای خودت از اونا شخصیت مجازی می سازی و ارتباط برقرار می کنی.از دل نوشته ها تا .... بعد از چند روز مفهمی که دقیقا صبح که از خواب پا می شی منتظر این می مونی که اونایی دست به قلمشون خوبه هر روز و حتی هر چند ساعت یکبار آپ کنند!تا تو که کنجکاوی(شایدم فضول!)بری و بخونی و لذتشو ببری.
یه حسن دیگه ای هم که داره اینه که حس پنهان نویسندگی خودتم بیدار میشه....خلاصه که خیلییییی خوبه
center>