دستهایم خالی خالی است وقتی به آنها نگاه می کنم غمی بزرگ تمام وجودم را می گیرد.از خودم می پرسم اگر کسی به کمک دستهایم نیاز داشت باید چه کنم؟!چه بگویم؟ خالی بودن دستها را می توان به کسی نشان نداد!اما خالی بودن خانه از تو را از هیچکس نمی توان پنهان کرد.بی تو خانه سرد سرد است حتی در این تابستان گرم.غم بزرگ بی تو بودن را همیشه کتمان می کنم چون اگر بخواهم به روی خودم بیاورم تمام زندگیم را تحت الشعاع خود قرار می دهد آنوقت می شوم همان انسی 6 سال پیش!همیشه آنقدر از تو سخن می گویم که انگار هستی!انگار هنوز دست نوازشگرت بر سرم هست.همیشه سایه بلند و مستحکمت را بر سرم حس می کنم.هر وقت مشکلی بر سر راهم می آید پشتی احساس می کنم که تکیه گاهم است آنوقت است که وقتی به دستهای خالیم می نگرم به خودم می گویم نگران نباش اگر به کمکت نیازی بود هنوز او هست که دستانت را برای کمک به دیگران پر از محبت و احساس کند برای بخشش.چون او سرشار از محبتی بی پایان است هر چه بیشتر می بخشد پر تر می شود.چون او مادر است.

No comments:
Post a Comment