Tuesday, November 3, 2009

بعضی وقت ها این جوری هستم!
درونم با بیرونم زمین تا آسمان متفاوت است امــــــــــــــــــــا!!!

1 comment:

  1. بر روی ريل قطار ايستاده بود وبه آمدن قطار فکر می کرد. در زير پايش غلقلک لرزشی را احساس می کرد ولی تمام فکرش به تصوری از آمدن قطاری بود که قرار است او را با خود از اين شهر ببرد، لرزش شديدتر شد و صدايی نيز به آن اضافه شد ولی او همچنان در رويای آمدن قطار غرق بود، می انديشيد که « آيا قطار شهر دور، خواهد آمد؟ آيا در ايستگاه توقف خواهد نمود؟ اگر در اين ايستگاه توقف نکرد چه؟ » صدای زوزه قطار نزديک می شد، صدای فرياد رهگذران که از دور او را می ديدند و به او اشاره می کردند که از ريل دور شود را نمی فهميد، حوصله توجه هم نداشت، می خواست در ميان ترديد هايش به تفکر و در نظر گرفتن همهء احتمالها بپردازد، « اگر قطار در نزديک ايستگاه از خط خارج گردد، چه؟ » صدای سوت سنگين و محکم قطار هم او را از عمق رويا در نياورد، صدای قفل شدن ترمزهای قطار و سر خوردن طولانی چرخها بر ريل هم او را بهوش نياورد و قطار از روی پيکرش گذشت، در حاليکه هنوز خاکستر ترديد در آن خانه داشت

    ReplyDelete

center>