Monday, April 6, 2009

روزی مرد نابینایی در کنار خیابان نشسته بود و تابلویی روبروی خود گذاشته بود با این مزمون:من کور هستم لطفا به من کمک کنید!
مرد نویسنده ای از کنار او می گذشت،تابلو را برداشت و در پشت آن مطلبی نوشت و رفت.مرد نابینا علیرغم اینکه چیزی نمی دید ولی بعد از چند ساعت جلوی خود را ر از پول یافت!!!!بعد از ظهر که آن نویسنده مجددا از جلوی او رد می شد از صدای پایش او را شناخت و گفت:لطفا صبر کنید،من نمی دانم شما روی این تابلو چه نوشته اید که ازصبح تا بحال جلوی من پر از پول می شود!نویسنده لبخندی زد و گفت:چیز مهمی ننوشته ام فقط چند کلمه ساده!او رفت و نابینا همچنان می خواست بداند روی تابلوی خودش چه نوشته شده!!!!!
مرد نویسنده نوشته بود:بهاری دیگر آمد و من باز هم آن را نمی بینم

1 comment:

center>